فیلم و عکس و خاطرات


فیلم و عکس از جمله چیزهایی هستند که خاطرات رو زنده نگه می دارند. با سر زدن به آلبوم و دیدن عکس های قدیم چیزهای بیشتری به غیر از عکس های قدیمی میبینیم...تغییر قیافه ها، بزرگ شدن بچه ها
، پیر شدن بزرگ ترها، دیدن عزیزانی که موقعی که عکس گرفته میشده شاد و سلامت و زنده بودند ولی حالا نیستند و ... شاید همین ها باعث شده اینقدر به گرفتن عکس علاقه مند باشم دوربین من کمتر زمانی بدون فیلم میمونه و خیلی کم پیش میاد در مسافرت ها اردو ها و مهمونی هایی که همه هستند دوربینم همرام نباشه . مخصوصا گرفتن عکس از بچه ها رو خیلی دوست دارم.

فیلم هم همین طوره البته واقعی تر و زنده تر اما در واقع سر زندن به البوم خیلی سریع تر و در دسترس تره تا نگاه کردن فیلم. این چند روز وقتم رو صرف ضبط کردن فیلم های دوره دانشجویی می کردم یعنی فیلم هایی که بچه ها گرفته بودند رو برای خودم ضبط میکردم... از اولین جشن دانشکده که رفتیم تا رستوران سنتی و کنار آبشار و اردویی که با استاد ها رفتیم و... در آخرش باغ دوستم. خاطرات خوشی برام زنده شد انگار همین دیروز اتفاق افتاده. توی فیلم هم تغییر قیافه ها خیلی خوب مشخص میشه و گاهی تا اندازه ای خنده دار هم هست.

میشه مطمئن بود که امسال هم کم و بیش بچه ها رو میبینم ولی آینده هیچی معلوم نیست. یکی از حسن های اینترنت اینه که بیخبر از هم نمی مونیم.

این روزها کتاب " هویت ایرانی و زبان فارسی" اثر " شاهرخ مسکوب" رو میخوانم البته بلند خواندن کتاب انهم کتابهایی از این نوع حداقل برای من خیلی مشکله. کتاب خیلی جالبیه فقط متنی که در پشت کتاب نوشته رو مینویسم :

 

" زبان فارسی، که از ستون های اصلی ملیت ایرانی است، از آغاز دوران اسلامی تا عصر مشروطیت تحولاتی عمده داشته است که زمینه ساز زبان فارسی تکامل یافته امروزی است. در این تحول ، بخصوص سه گروه _ اهل دیوان، روحانیت و عرفا_ نقش عمده بازی کردن.

در این کتاب، نقش سه گروه یاد شده از زاویه ای اجتماعی و در ارتباط با کارکرد ملی و فرهنگی زبان فارسی برسی و روشن می شود که با فارسی نوشتن چه رابطه ای داشته اند و چه نقشی، مثبت یا منفی، در قبال آن بازی کردند."

و در پایان : سحر جونم! خیلی خیلی مهربونی .خیلی خیلی بامعرفتی و من خیلی خیلی دوستت دارم


یه موضوع دیگه...اگر احتملا لینکتون از کنار صفحه پاک شده خبرم کنید...دیگه از دست این blogrolling   دارم کلافه میشم!!

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد۳

به نظر میرسه که امسال من بعد مدتها خوش شانس شدم...چون جای همگی خالی بعد از 6 سال بالاخره باز سی و سه پل هم منو طلبید! البته قبل از اون ما زیاد میرفتیم اصفهان و مثل شیراز تقریبا تمام نقاط دیدنی اصفهان رو دیدم و امسال با دیدن زاینده رود پر آب خیلی خوشحال شدم چون دفعه اخر که رفتیم خیلی خیلی کم اب شده بود. فقط 2 روز بودیم ولی خیلی خوب بود. حیف که تابستون داره تموم میشه وگرنه اینطوری که پیش میرفت امکان داشت به تبریز هم طلبیده بشم!!

بهترین خاطرات من از اصفهان مربوط میشه به دی 73 که از طرف مدرسه با بهترین دوستان دوران راهنماییم رفتم. دوستانی که هنوز هم باهاشون در ارتباطم.

هیچی به ذهنم نمیرسه برای شهریور کلی کار دارم...

زمان خیلی عجیبه...گاهی روزهایی در گذشته خیلی خیلی نزدیک به نظر میرسه

گاهی هم بعضی گذشته ها انقدر دور میشوند که انگار هیچ موقع نبودند! مثل یه خواب !

خوب اخرین جملات انتخابی کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" رو هم مینویسم . نظر شما راجع به کتاب بعدی چیه؟

"عدالت . قانون. هرچند هردو برای حفظ بی گناهان حیاتی بودند ، هرگز مطابق میل همه عمل نمی کردند."

" تقریبا تمام احساسات خودمان را با ترس عوض کردیم."

" در اخیرن روزهای زندگی اش سرانجام رویای عظیمش را درک کرده بود : نواختن با قلب و روح..."

" چقدر خوب است که در هر چیزی می توانم عشق ببینم، حتی در چشم های یک اسکیزوفرنیک."

" همیشه کسی هست که دقیقا همان چیزی را میخواهد که تو میخواهی."

" بگذارید اندک زمان باقی مانده ام را زندگی کنم ...فردا خیلی دیر است."

" همه رویاهایی دارند، اما فقط تعداد کمی به رویاهای خود تحقق می بخشند و این همه ما را ترسو میکند."

" خوب یا بد، یک فرضیه تنها هنگامی وجود دارد که کسی به ان جامه عمل بپوشاند."

" خدا در هر لحظه ای حاضر بود، در هر دانه خردل، در قطعات ابری که یک لحظه هستند و لحظه دیگر می روند.خدا همان جا بود و اما مردم اعتقاد داشتند باید همچنان بگردند چون پذیرفتن اینکه زندگی فقط یک ایمان است بسیار ساده به نظر میرسید."

" احساس میکنم دوباره میتوانم زیستن را آغاز کنم. احساس میکنم میل دارم اشتباهاتی را انجام بدهم که همواره دوست داشتم و اما هرگز جرأتش را نمی کردم."

" در زندگی چیزهایی وجود دارد که هر طور به انها نگاه کنیم برای هه ارزشمند هستند ، مثل عشق."

" آدمهای بسیاری به خودشان اجازه عاشق شدن نمیدهند دقیقا به همین دلیل ، به دلیل اینکه خطرات زیادی وجود دارد و به دلیل این که گذشته و آینده وجود دارد."

" باید من را وادار کنی از کوه های خطرناک بالا بروم چون می خواهم خطر زیستن را تجربه کنم."

" اگر کسی بسیار تند تایپ می کرد کلید ها به هم می چسبیدند و دستگاه را از کار می انداختند سپس شولز صفحه کلید کورتی را طراحی کرد صفحه کلیدی که تایپیست دا مجبور میکرد آهسته تر تایپ کند."

" هر انسانی منحصر به فرد است هر انسان کیفیتها غریزه ها لذتها و ماجراجویی های خودش را دارد اما جامعه یک روش جمعی رفتار را به ما تحمیل میکند."

" مردم بر خلاف جهت طبیعت حرکت میکنند چون شهامت متفاوت بودن را ندارند"

" چشمه ای باش که میشود لبریز، نه اب انباری که جز ذخیره نیست کارش."

" خطر یک ماجرا به هزاران روز آسودگی و آرامش میارزد."

" عشق فراتر از عقل است."

" آگاهی از مرگ ما را تشویق میکند تا شدید تر زندگی کنیم."

" هر روز زندگی یک معجزه است."

 

عجیب ولی واقعی!!!

میخوام یک گفتگوی صد در صد واقعی را تعریف کنم...گفتگو بین دو تا دوست همسن که یکی شون یه پسر 1.5 ساله داره.

_ ببینم پسرمو بغل میکنی نکنه وبا داشته باشی بچه منم مریض کنی!؟

_ نه بابا وبا کجا بود من سارس دارم!

_ خاک بر سرت!( من به جای گوینده معذرت میخوام) تو هنوز آدم نشدی! هنوز هم باید عقب افتاده باشی؟ اخه دختر، سارس زمستان پارسال مد بود حالا وبا مده! تا کی باید این چیزا رو بهت بگم! اگه مریض هم میشی باید مد باشی. ببین پسر من داره می دوه ها! (حالا این که منظورش از این جمله اخر چی بود بماند!)

_!!!!

نتیجه اخلاقی: متاسفانه کسی که باید نتیجه اخلاقی بگیره (احتمالا منظور نفر دوم است) نمیگیره!

شما چه نتیجه ای میگیرید؟

شما متوجه شدید منظور از جمله آخر گوینده چی بود؟!

پی نوشت: مطلب کاملا واقعی بود...ولی طرفین صحبت هیچ کدوم جدی نگفتند گرچه فرقی هم نمیکنه...بعضی ها هستند که جدی هم حرف میزنند!