نزدیک به 20 روزه که وبلاگم رو ننوشتم.راستش حس نوشتن نداشتم!
اما امروز به چند دلیل به ظاهر کوچیک حالم خوبه.
اول تصمیم داشتم دلایلم رو بنویسم اما بهتر دیدم دلایلم رو برای خودم نگه دارم
حرفم اینه:
وقتی کوچیک بودیم با کوچیکترین چیزها شاد می شدیم(حتی یه شکلات) اما به یک سنی که رسیدیم فکر کردیم چون بزرگ شدیم باید موضوعاتی که باعث خوشحالیمون می شوند هم بزرگ باشند! و هرچی بزرگتر شدیم موضوعاتی که خوشحالمون می کرد کمتر میشد!
اما بعضی از خصوصیت بچه ها آنقدر ارزش دارند که همیشه حفظشون کنیم.
چون به قول شازده کوچولو: آدم بزرگ ها راستی راستی خیلی عجیبند!
کاش کودک درونمون رو فراموش نمی کردیم
امیدوارم همیشه شاد باشید

آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
با تقدیم بنفشه های بهاری
شاد باشید و سال شادی داشته باشید
در راه برگشت از تهران در اتوبوس فیلم " میم مثل مادر" رو گذاشته بود به یاد کارگردان محبوب.
بعد از فیلم...
فریبا: مامان بابامون رو هیچ وقت خودمون انتخاب نمیکنیم اما از همه بیشتر دوستشون داریم، چرا؟
من: چون خداوند برامون انتخاب میکنه
فریبا: کاش خداوند همیشه به جای ما انتخاب میکرد
کاش همیشه ایمان داشتیم که در همه انتخاب های زندگی خداوند کمکمون میکنه تنها باید به ندای قلبمون گوش بدهیم
پی نوشت بی ربط : فکر کنید من و فریبا موقع دیدن فیلم چه حسی داشتیم وقتی هردومون یه مدت بود که مامانمون رو ندیده بودیم!!!
فریبا دختر عمه منه که تهران دامپزشکی میخونه
پی نوشت بی ربط تر: مسافرت خیلی خوبی داشتم...با تجربه های بیشتر