عکاسی های خاطره کویر

این هم از وبلاگ عکاسی من

 

عکاسی های خاطره کویر

 

عکس هایی از ده بالا

 

پی نوشت: از دوستانی که لینک من رو در وبلاگشون دارند ممنون میشم این یکی وبلاگم رو هم لینک کنند

 

نمیدونستم چی باید بگم!

امروز نمیدونستم چی باید به رزیتا بگم؟

اصلا ایا میشه کسی رو که به خاطر یه تصادف در یک لحظه مادرش رو از دست میده تسلی داد؟

تصادفی که شاید مقصری هم نداشته باشه...

حادثه...سرنوشت....

دوشنبه شنیدم... چون مراسم سوم تموم شده بود امروز با بچه ها رفتیم دیدنش...و از دوشنبه فکر میکردم که چی باید بگم!

چند روزه حالم گرفته ...

با رزیتا از دبیرستان همکلاس بودیم بعد هم در دانشگاه با اختلاف یک سال هم دانشکده ای شدیم...

هفته قبل باهاش صحبت کرده بودم...در فکر مراسم نامزدی دادشش بود...مراسمی که برگزار نشد

امروز باهاش حرف زدم اما نمیدونم چی بهش گفتم! و او با این حالش در فکر مینا بود که مادرش مریضه...و سفارش کرد به مینا چیزی نگم

چقدر دیدن رزیتا شاد و خندان در اون حال سخت بود

خدایا چراغ هیچ خونه ای رو بی موقع خاموش نکن

 

تغییر رنگ قالب

از اونجایی که هیچ کس پیدا نشد قالبی رو میخوام برام طراحی کنه

بالاخره تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم شاید بتونم حداقل رنگش رو تغییر بدم

چند ساعت وقتم رو گرفت ....چند بار هم مجبور شدم عوضش کنم

اما در نهایت درست شد

البته هنوز یه کم کار داره  همین روزا رنگ یک دوست تنها رو هم عوض میکنم

نظرتون چیه؟